روزی در فصل گرم تابستان در موقعیت الزهرا (س) در بیابانهای خوزستان و در بالای دکل خودایستا مشغول نصب آنتن بودم. تشنگی زیاد بر من چیره شد و لذا از زرگر که مشغول نصب دستگاه در سنگر بود، تقاضای آب نمودم. او هم تنها کلمن آب یخی که داشت را به طناب قرقره بست و به بالا فرستاد. کلمن در میانه راه، به نبشیهای آهنی دکل خورد و سقوط کرد. و ما همین طور در میان آهنهای داغ، تشنه کام باقی ماندیم! ... و خدا کند در آن وانفسای مَحشَر تشنه کام نمانیم!
همپای ملائک...ما را در سایت همپای ملائک دنبال میکنید
برچسب: تشنگی, نویسنده: بازدید: 87